|
آزادی بیان که داریم میماند آزادی پس از بیان!
|
فعلا درجغد مادر زاد هستم.
۱.بیماری آسم:باعث شد ورزش نکنم...هنوز دلم برای بعضی ورزش ها تنگ میشود...اما انگار ورزش کردن برای من سم باشد...نفسم میگیرد دنیا سیاه میشود هوا به من نمیرسد...عزراییل دورم بندری میزند...همیشه فکر میکنم که اگر آسم نداشتم حتما اینقدر هم کان گشاد نمیشدم...و بیشتر ورزش میکردم...خیلی از شما شاید باورش نشود که من رزمی کار بودم!!!یا شاید ندانید من ۱۰۰ متر را در کمتر از ۸ ثانیه میدوم...یا شاید ندانید که دوست دارم بروم روی یک جای بلند با هوای رقیق که برایم سم است و به جای اینکه به پایین نگاه کنم به پرواز عقاب ها نگاه کنم...فقط این ها نیست.از خوردن خیلی از خوردنی ها منعم....و خیلی از کشیدنی ها!و فکر میکنم آسم خیلی در زندگی من تاثیر گذار بوده باشد...این آسم لعنتی با قلب هم یک رابطه ی نزدیک دارد خیلی از با و هوا ها هم در تشدیدش نقش دارند...مثل مرطوب...این آسم حتی در استخر هم با شماست و شما را خسته و کلافه میکند....خسخس سینه تان را در میاورد و شب شما را از خواب میپراند....
آسم خیلی روی من تاثیر گذاشته...خیلی.
۲. مادرم:هر کس فکر میکند مادرش بهترین مادر دنیاست.اما مادر من قطعا چیز دیگریست.بهشت برای زیر پای او بودن حقیر مینماید.هیچ چیز و هیچ کس لایق او نیست.او برای من یک جور خداست.یا شاید خود خدا.
دوست داشتنی ترین در زندگی من است.تمام تفکرات مثبت در من از او میآید.اگر استعدادی در موسیقی یا نوشتن یا فراگیری زبان خارجی یا درک هنری دارم از او نشئت گرفته است و اگر هم ندارم مقصر من بوده ام چون او کار خود را کرده است... به نحو احسنت.دوست دارم قبل از او بروم.
کاش سیگار را کنار بگذارد.
کاش یرای او پسر بهتری بودم.
کاش خوشحالترش میکردم.
۳.بیتلز:من یک بیتلز مانیا هستم.همه را روانی میکنم.داستان های زیادی راجع به چگونگی ساخته شدن آهنگهاشان و خاطره های شخصی شان میدانم.زندگی نامه هایشان را هم بلدم.من یک بیتلز مانیا هستم...گاهی هفته ها میشود و من چیزی جز بیتلز نمیتوانم گوش کنم.و این بد است...چون در همه چیز تعادل لازم است حتی اگر آنچیز گوش کردن به موسیقی باشد...
بیتلز ۴ نفر بودند:
جان لنون:خواننده/شاعر/آهنگساز/نوازنده...به طور معمول ریتم گیتار.
پل مک کارتنی:خواننده/آهنگساز/نوازنده...به طور معمول بیس.
جرج هریسون:خواننده/آهنگساز/نوازنده...به طور معمول لید گیتار.
رینگو استار:خواننده/درام.
بسیاری از جهت گیری های روحی/ تیپی/ رفتاری من القا شده توسط نوع و مضمون ترانه های بیتلز است.اولین بار یادم میاید که در دبستان بودم که آقای پدر کاست های بیتلزش را از بین کاست های قدیمی اش پیدا کرد و من همانجا در را روی تمام مزخرفاتی که به آنها موسیقی میگفتم بستم...
۴.وجود جایی به نام آفریقا:آنجا مردم را گرسنگی/ فقر /تبعیض پاره میکند.
ما سفیدیم.و هر روز دوش میگیریم.
هر روز میخوریم و هر روز میرینیم.
شرم نداریم.
به نظرم آنجا تنها جاییست که خدا وجود ندارد.(اگر در جاهای دیگر موجود باشد!)
روزی به آنجا خواهم رفت بی یا با پول فرقی نمیکند.برای کمک.هر مدت که شد یا توانستم.
۵.ناتالی:این یک اسم مستعار است و به یک دختر تعلق دارد.دنیای بی او جای مزخرفی است.تاثیرات او روی من زیاد است و نشمردنی...و نمیخواهم که بگویمشان!
۶.صادق هدایت:او بهترین نویسنده ی جهان است.همین!
و من دعوت میکنم از:
oiiiiiiiکه فکر میکنم نیاد درون گراست به نظرم!
olice :خواهید دید که این یکی هم شرکت نمیکند...اصلا عادت دارد خودش را لوس کند!!!
آرش هرکول :تنها امید برای ادامه ی بازی تویی آرش ...این همانی است که در لینکها یازدهم را مینویسد.
ت ب:به او هم امید میرود برای نبشتن!البته خیلی کم.
دوستان دعوت شده شما میتوانید ۶ تن را دعوت کنید.من ۴ نفر را کردم.یعنی ۴ تفر را دعوت کردم!
*بی خیال قسمت سوم به بعد اعلامیه جهانی حقوق بشر...هیچ کس حالش را ندارد.
*تولدم بود...دیروز.همین.
هر روز که از عمرت کم میشود....یک روز به عمرت اضافه میشود.
۶۰ بار این را در ۶۰ وبلاگ نوشته ام!
*میدانید...من اصلا برای داستان نویسی وبلاگ باز کرده بودم....همان روایت های دو گانه در سال ۸۴...اولینش بود با مهسا وای آر آی مینوشتیمش...
بعد احساس کردم باید اینجور نوشت پس اینجور نوشتم مدتی اما زود بستم چون بلد نبودم کوتاه بنویسم مثل شما دوستان خوبم.
بعد کوتاه کوتاه نوشتم اما در قالب این ستاره ها....و اصلا بیخیال روایت های دو گانه ام که به نظر خودم ....حالا خیلی ضعیف هستند....شدم...
بعد یک مدت فقط روی کاغذ نوشتم...اما آنها پاره میشدند....چون برای خوبتر شدن باید پاره کرد!
و همین خواستم بگویم من اینجا کاری ندارم شاید ...گه گداری اینجا به روز شود اما از این پس تمرکزم روی وبلاگ دیگرم یعنی جغد مادر زاد خواهد بود...که میدانم که خیلی هایتان اهل داستان سریالی آن هم از نوع طنزی که من میپسندم نیستید....پس دیگر نخواهمتان دید....اما باور کنید مکن داستان گو هستم نه سیاسی هستم...نه نویسنده ی اجتماعی....این همه داستان نباید در ذهن من خاک بخورند....از کجا معلوم فردا تصادف نکنم و پاهایم قطع نشود....و بعد افسرده نشوم....و بعد خود را نکشم...آنوقت داستان هایم را کسی نخواهد خواند و شما میدانید که من عاشق خوانده شدنم هستم....حتی اگر مزخرف باشد...این از این.
*این یک خدا حافظی نبود....یک اطلاعیه بود.
صدای ضجه دخترکی که جیغ می زند و نمی خواهد به زور سوار ماشین پلیس شود، بی شباهت نیست به صدای فریاد و ضجه صحنه ای از فیلم هزاردستان که در آن امنیه رضاخانی، زنی محجبه را به زور چادر از سر می کشید، با این تفاوت که در اولی تمشیت و تنبیهی در کار است و در دومی مامور می ماند و چشمان تیز و تند و عصبانی جمع که محاکمه اش می کنند و مجازاتش می کنند و محکومش می کنند.
روزی را به یاد می آورم که دختران دانشکده ادبیات دانشگاه شیراز در همان سال 57، گروهی بچه تهرانی ها بودند که همه شان یک جور لباس می پوشیدند، تی شرت های آستین حلقه ای آبی آسمانی با شلوارهای لی لوله تفنگی، ده پانزده نفری می شدند و راستش را که بخواهید وقتی در حیاط دانشکده راه می رفتند، احساسی از زنده بودن و بودن و نفس کشیدن در تمام فضا احساس می شد، تا اینکه در تهران ماجرای « یاروسری یا توسری» پیش آمد و درست همان روزها بود که قرار بود از هفته ای دیگر حجاب تقریبا اجباری شود. من و یکی دو دوستی که طرفدار انقلاب و آیت الله خمینی بودیم با حسرت به دانشکده پر شر و شور و پر از زندگی شیراز نگاه می کردیم و هرچه چشم می بستیم قدرت تصور زمانی را که همه زنان در شهر مجبور شوند روسری بپوشند نداشتیم، اصلا قدرت تصورش را نداشتیم... اما برایتان داستانی را بگویم از دخترکی جوان و شوخ و شنگ که اتفاقا شیرازی نبود، رفیقی بود که هر روز می دیدمش و از قضای روزگار نه صنمی بود و نه سروقدی و نه روی چوماهی، دخترکی بود که مهندسی می خواند و خرده هوشی داشت و سر سوزن ذوقی، اهل کاشان هم نبود. فرض کن نامش شعله بود، شعله ای و آتشی و شوقی. جمعه ای بود و پنجشنبه ای که برای دو روز کوه رفتیم و از قضای روزگار، همین دکتر جعفر توفیقی وزیر هم که آن روزها دانشجو بود، همراه مان بود. این دخترک که رفیقی بود و شلوار مخمل کبریتی مد آن روزها را می پوشید و پیراهن مدل شانگهای به تن می کرد و دکمه اش را تا بالا می بست، در آن روز با ما به کوه آمد، و کوه جایی است که محمد از آن پیام می گرفت و موسی از آنجا ده فرمانش را آورد و نمی دانم حضرت عیسی پشت کوه کاری کرده بود، اما این را می دانم که اکثر علمای ما از پشت کوه آمدند. بالاخره از کوه برگشتیم و صبح زود به خوابگاه رفتیم و عصر که شد بعد از شرکت در کلاسها، رفتم به خوابگاه دانشکده پزشکی، از دور ابراهیم نامی از دوستان را دیدم که صدایم می زد و در کنارش خانمی با مقنعه و چادر و دستکش مشکی ایستاده بود، از همان جانورانی که تا آن روزها کمتر دیده بودیم. خوشم نمی آمد و رو به او هم برنگرداندم، به سوی ابراهیم نگاه کردم و حالی و احوالی، به خانم چادری اشاره کرد و گفت: نشناختیش؟ شعله است! و من برگشتم و شعله را نگاهی کردم. شعله ای که دیروز موی و رویش را می دیدیم، حالا انگار هزار سال دور شده بود، گفتم: تو چرا اینطوری شدی؟ گفت: خودم هم نمی دونم، ولی عادت می کنم، حالا همین طوری گذاشتم. در همان سالها بود که صدای حی علی الحجاب دکتر شریعتی از هر بلندگویی به گوش می رسید و هر بلندگویی دائم در حال اثبات این مدعا بود که فاطمه، فاطمه است و اشتباه نگیرید، فاطمه را با اقدس و شهناز و شهین و مهین اشتباه نگیرید، فاطمه فقط فاطمه است. انگاری که می ترسید ما عوضی به جای فاطمه سراغ گوگوش برویم.
اسم دخترش را گذاشت فاطمه، به عشق دکتر شریعتی، به عشق انقلاب، به عشق جنگ، اما فاطمه از روی متد تربیتی « فاطمه فاطمه است» بزرگ نشد، به همین دلیل وقتی پانزده ساله شد، زیر زیرکی با همه بچه های آپارتمان شان فیلم رد و بدل می کردند و دوست پسرش که می آمد، دو تا کوچه آنطرف تر، فاطمه را می دیدی که در حال دویدن است و وقتی به موتور پسرک می رسید چادر را گوله می کرد توی کیفی که همراهش بود و محکم پسرک را بغل می کرد و پشت موتور می نشست و پسرک لایی می کشید وسط ماشین ها که نکند غربتی های حزب الله گیر بدهند و ضایع بازی دربیاورند، باد می خورد توی صورت نوزده ساله فاطمه و زندگی را دوست داشت و دوست دارد و دوست دارد. پدرش چهار سالی در جبهه بوده، دو برادر مادرش در جنگ کشته شده اند، یک دائی اش در جنگ معلول شده و خانه پدربزرگ در سولقان است، جایی که اسلام محکم ایستاده است و فاطمه هم دیگر اصلا فاطمه نیست، گاهی می شود مونا و گاهی می شود چیزی دیگر، تنها چیزی که توی کتش نمی رود این است که فاطمه فاطمه است.
تو چه می گوئی رئیس؟ تو حرف حسابت چیست؟ تو که دست دختر مردم را می گیری و در حالی که او نمی خواهد سوار ماشین پلیس شود و ضجه می کشد، بزور می کشی اش داخل ماشین و بزور در را قفل می کنی و پرتش می کنی گوشه سلول که پدر و مادرش بیایند، با سندی در دست و نگاهی پر از نفرت توی صورتشان و هزار تیر زهر آلود که از چشمان برادرش یا شوهرش به سوی تو شلیک می شود، از آنها می خواهی که تعهد بدهند که دیگر دخترشان بدحجاب در شهر نمی گردد و پدر با خودش قسم خورده که اگر کلیه اش را هم بفروشد، دخترش را از این جهنم نجات می دهد و می فرستد فرنگ که دیگر گرفتار لجن هایی مثل شما نشود. و آنها هم تعهدشان را می دهند، و تو دخترک را از سلول آزاد می کنی و سعی می کنی پدرانه نصیحتش کنی، همان نصیحت هایی که به دختر خودت می کنی و تا به امروز فایده نکرده است، امشب دخترت از تو خواهد پرسید: بابا! تو هم قاطی این لجن ها بودی؟ و تو یک باره بوی لجن پر می شود زیر بینی ات. دوباره می پرسد: بابا! تو هم قاطی این لجن ها بودی؟ تو می پرسی: کدوم لجن ها؟ دخترت می گوید: همین هایی که اون دختره رو بزور سوار ماشین می کردند و اون جیغ می کشید؟ و تو می مانی که چطور همه این تصویر را دیده اند؟ تو که کاری نکردی، فقط هلش دادی تو و در را بستی و بردی به مرکز و بعد هم آزادش کردی. دخترت می گوید: بابا! خدائیش تو هم جزو همین لجن هایی؟ تو هم دخترها رو کتک می زنی؟ و تو نگاهش می کنی و به سویش می روی و بغلش می کنی و می گوئی: « بابا! به من می آد که از این کارها بکنم؟»
رئیس! من که چیزی به دخترت نخواهم گفت، اما تو خجالت نکشیدی که چنین کاری کردی؟ آی برادر جوان خنده روی عزیز! تو از روی دختر کوچک پنج ساله ات شرم نمی کنی که مادری را که می گوید دختر پنج ساله اش در مهد کودک منتظر اوست، در خیابان نگه داشتی و اشکش را درآوردی؟ خدا به آن بزرگی تمام آن بهشتی را که تو با همین طرح مقابله با بدحجابی از دستش دادی، مفت و مجانی در اختیار این مادر گذاشته بود، ان وقت تو ام القرای اسلام را برایش جهنم می کنی؟ اگر روزی دخترت از تو بپرسد که پول لباسی را که برایش خریدی از کجا آوردی، رویت می شود بگوئی از کتک زدن دختران و مادران و زنانی که هیچ جرمی نداشتند، پول درآوردی. فردا شب هم سعی می کنی در مهمانی حانه عموخان چنان وانمود کنی که تو دیگر در نیروی انتظامی نیستی و منتقل شده ای به وزارت کشور و کار ستادی می کنی. آخر مرد حسابی! جناب سرهنگ! استاد! این چه پولی است که می گیری؟ پول کتک زدن زنانی که نمی خواهند چنان لباس بپوشند که تا دیروز مجاز بود و امروز نیست؟ پول فحاشی و مزخرف گویی به زنان و دخترانی که توی کت شان نمی رود که وقتی پدرشان و برادرشان و شوهرشان کاری به لباس پوشیدن آنها ندارند، تو برای شان تعیین تکلیف کنی؟ این چه پولی است که با آن قسط خانه را می دهی و اضافه کار می گیری؟ راستی! اسم اضافه کاری که برای اینکه اشک زنان مردم را دربیاوری و با یک مشت زن نکبت بدقیافه عقده ای وسط خیابان جلوی کسانی که مثل آدم لباس پوشیدند، بگیری، چیست؟ اضافه کاری برای طرح؟ اضافه کاری برای طرح 003 ؟ یا اضافه کاری برای امر به معروف؟
من نمی فهمم این آقای موسوی اردبیلی چه می کند؟ این آقای جوادی آملی چه می کند؟ این آقای طاهری اصفهانی چه می کند؟ این آقای هاشمی و عبدالله نوری و خاتمی و کدیور و اشکوری چه می کنند؟ مگر یکی از شرایط امر به معروف و نهی از منکر کردن، داشتن و نداشتن فایده نیست؟ وقتی مرجع تقلید و مجتهد جامع الشرایط یا هر مجتهدی می بیند که 25 سال است دارند به این مردان و زنان، امر و نهی می کنند که حجاب تان را رعایت کنید و سال به سال روسری ها عقب تر می رود و آرایش زنان غلیظ تر می شود، لابد یک اشکالی وجود دارد. حداقل این است که مفید نیست. مگر امربه معروف در شرایطی که فایده ای برآن مترتب نیست ساقط نمی شود؟ مگر این بچه ها در محیط بسته و کاملا اسلامی که جلوی هر مغازه پیتزافروشی اش هم نوشته شده « رعایت حجاب الزامی است»، بزرگ نشده اند؟ مگر صدا و سیما 27 سال خواهران و برادران و زنان و شوهران و پدران و دختران را در سریال ها، آن هم در خانه، با حجاب نشان نداده اند؟ مگر نه این که این بچه ها دستاورد جمهوری اسلامی اند؟ اگر امر به معروف فایده داشت، تا به حال لااقل اثری از آن دیده می شد. وقتی امام معصوم می گوید که اگر کسی ببیند دارند خلخال، که یک وسیله آرایشی محسوب می شد، از پای زنی می کشند و از غصه نمیرد، مسلمان نیست. شما چه مسلمانی هستید که می بینید دختری را بخاطر لباسش می زنند و می کشند و می برند و عین خیال تان نیست؟ شما چه مجتهدی هستید؟ چه فایده ای دارید؟ امر به معروف با این شداد و غلاظ می شود؟ چرا کاری می کنید که هر دختربچه و پسربچه ای پایش به زندان باز شود و خود را در موقعیت روسپی و فاحشه ببیند؟ سالها بر دیوار نوشتند بی حجابی زن از بی غیرتی شوهر اوست. فکر می کنید با نوشتن این جمله ذره ای از عشق آن مرد به همسربی حجابش که دوست دارد مانتوی اجباری را با مدلی بپوشد که زیباتر می داند، داده شد؟ جز اینکه عرض دین را بردید و زحمتی چند روزه داشتید، چه فایده ای از این رفتار شداد و غلاظ بردید؟ جز اینکه مانند محسن مخملباف و مسعود ده نمکی و هزاران تن دیگر حالا اصلا مشکلی با حجاب ندارید. مشکل مردم چیست که شما همه چیز را با تاخیر می فهمید؟
آقای ناصر مکارم راست می گوید که وضع حجاب در آمریکا بهتر از ایران است. این درست است، در آمریکا زنان مجبور نیستند برای نمایش خود از همین یک وجب صورت استفاده کنند، می شوند موجودات طبیعی، سرکارشان مرتب و با لباس عادی می روند و وقت تفریح هم شاید آرایشی رقیق کنند. اما چه شده که در ایران، این همه مردم می خواهند گونه ای دیگر باشند، پسرها می خواهند شبیه کسی شوند که نیستند و دخترها می خواهند شبیه کسی باشند که با شخصیت شان فاصله دارد. در هیچ جای جهان این همه جراحی پلاستیک برای تغییر شکل صورت اتفاق نمی افتد، چرا که مردم متوجه خودشان نیستند. شما دائما به زنان می گوئید که عروسکند، مانکن هستند، کثیف و پلیدند و در حال تحریک کردن هستند. انتظار دارید یک مانکن چطور لباس بپوشد؟ انتظار دارید یک عروسک چگونه آرایش کند؟ شما هر روز به نیمی از مردم توهین می کنید و این نیم مردم هر روز به شما دهن کجی می کنند. آنان دشمن نیستند، دشمن شمائید.
می گوئید که ماهواره ها زنان و مردان را فاسد می کند. چرا این ماهواره ها در کشور خودشان این اثر را ندارند؟ چرا در تمام اروپا و آمریکا پیدا کردن زنی که هفت قلم آرایش کرده این قدر سخت است؟ اصلا کسی آرایش نمی کند. آدم ها خودشان را دوست دارند، مجبور نیستند دائما خودشان را عوض کنند. مسوول تمام فساد اخلاقی در ایران دولت و حکومت و روحانیون کشور هستند، آنان هستند که با اجبار کردن آنچه لازم نیست، کاری می کنند تا این بت عیار هر لحظه به شکلی درآید.
این سنت سی سال است که هر سال ادامه دارد، هر سال پلیس برای اینکه بودجه بیشتری بگیرد، پول تحقیر خواهر و مادر و دختر خودش را از مجلس احمقی که می داند با دادن این پول دختر و خواهرش تحقیر خواهد شد، می گیرد و مثل سگ هار به جان مردم می افتد. هر سال یک مشت تاجر فاسد بابت سازماندهی طرح حجاب و خرید بنز و لندکروزر و لباس و عینک ترسناک پورسانت می گیرند و با گرم شدن هوا به جان زنان بیچاره این مرز و بوم می افتند، تا پس از چند روز یا احتمالا چند هفته، « هاش» خون شان کم شود و صاحبان شان آنها را زنجیر کنند و تازه یادشان بیفتد که جنایت و دزدی و شرارت در کشور بیداد می کند و آنها همین یکی را که جذاب ترین نوع مبارزه است، برای جنگیدن انتخاب کرده اند. و واقعا چه لذتی دارد جنگیدن مردی با اسلحه و باتوم و کلاه با زنی که کیف رفتن به محل کار دستش است و دارد باری از روی بارهای مملکت برمی دارد، تا شما حمقا مملکت را کاملا به گه نکشید. چه افتخار و شهامتی است که چهار مرد به جان یک زن می افتند تا او را به زور سوار ماشین پلیس کنند. و چه آزادمردی است صفار هرندی که بخشنامه می کند که روزنامه ها حتی اگر دیدند که دارد ظلمی می شود، حق ندارند کلمه ای از این جور و بیداد بنویسند. واقعا شرم آور نیست، سگ های هار درنده را به جان زنان و دختران مردم رها می کنید و سنگ که نه، حتی فریاد زدنی را نیز از ملت دریغ می کنید؟
آقای سردار احمدی مقدم! هفته ای قبل مصاحبه کردید و گفتید که بدحجابی جزو پروژه براندازی نرم است. گفتید که مواد مخدر و قرص های روانگردان خطرناکند، گفتید که اشرار و قمه کشان و کسانی که برای نوامیس مردم ایجاد مشکل می کنند، خطرناکند، گفتید مصرف مشروبات الکلی غیرقابل تحمل است. گفتید و گفتید و از میان دهها عامل براندازی، پس از یک هفته تمام نیروی تان را گذاشتید برای مبارزه با زنان بدحجاب. می دانید چرا؟ برای اینکه این کار ظاهر جامعه را زودتر درست می کند و برای نیروهای انتظامی جذاب تر است، پول خوبی هم بابت آن به نیروی انتظامی می دهند، زحمت رفتن به کردستان و خراسان و بلوچستان برای مبارزه با اشرار را ندارد. بگذریم از اینکه در این مدت اشرار هم از دست شما راحت می شوند، چون مشغول مبارزه مهم تری هستید. من با شما عهد می کنم که صدای این سازی که حالا می زنید بزودی در می آید، چنان زود و سریع که خودتان زودتر از همه بساط تان را جمع کنید. دیگر مردم به پلیس مانند کسانی که حافظ جان و مال مردم هستند نگاه نمی کنند. شما نه تنها سیاست ده ساله گذشته پلیس را خراب کردید، بلکه مانند انسانی عصبی چنان رفتار کردید که بعدا مجبورید ده برابر همین باج بدهید، مجبورید بدحجابی را ده برابر همین تحمل کنید. شما تمام آرای انتخاباتی جناح طرفدار خودتان، یعنی احمدی نژاد و اصولگرایان و هر کسی که در این وضع خاموش بنشیند را از بین بردید.
روزی که نظامیان احمدی نژاد را چون دلقکی بر چوبه ای کردند تا با بازی انقلابیگری چند صباحی اصلاحگران جامعه بیمار ایران را از بالین این بیمار مشرف به موت دور کنند، گفتیم و گفتند که این مردک برای دادن پول نفت نیامده و این مردک برای مبارزه با امپریالیسم نیامده و این مردک برای مبارزه با غارتگران نفتی نیامده و این مردک برای جنگیدن با اسرائیل نیامده و این مردک برای تولید انرژی هسته ای نیامده، او آمده است تا مردمان ایران زمین را تبدیل به نکبتی چون خودش کند، او آمده است تا چادر توی صورت دخترها بکشد و زنان را وسط خیابان کتک بزند و لباس مردم کنترل کند، همان کاری که 25 سال کرده بود. احمق ها باورش کردند و گفتند، نه، چنین نیست، این بیچاره به فکر منافع ملت است. چپ های احمق پست کلنیال دل شان را خوش کردند که احمدی نژاد در کاراکاس در کنار دخترکی بی حجاب عکس گرفته و همان عکس را کردند پیراهن عثمان. گوئی که این بازی اولین بار است که می شود. استالین آمد، مدتی با روشنفکران فرانسوی و آلمانی و روسی لاس زد و بعد میلیون میلیون شان را نابود کرد. و بعد افتاد به جان ملت، در پنوم پنه ملت را به دلیل غرب زدگی می کشتند، در عراق بدلیل مخالفت با قائد اعظم، در روآندا به دلیل اینکه دماغ شان پهن بود و در ایران گروهی عقب مانده می خواهند چیزی را که خودشان هم باور ندارند، به زور اسلحه توی کله مردم فرو کنند. چه شد آن وعده و وعید رئیس جمهور که گفت: « ما نمی خواهیم جلوی لباس پوشیدن زنان و جوانان را بگیریم»؟ چه شد آن وعده انتخاباتی مشاور رئیس جمهور که گفته بود: « از راه دور دست هنرمندان لس آنجلسی را هم می بوسیم، بخصوص خانم های شان؟» خرشان از پل پیروزی گذشت و بوی گند پس مانده شان در هوا پیچید.
آقای احمدی نژاد! با همین تصویری که از ایران ساختید، می خواهید سازمان ملل را و آمریکا را اصلاح کنید؟ با همین تصویر کتک زدن زنان می خواهید به داد خانواده های آمریکایی برسید؟ با همین ضجه ای که از پایتخت ام القرای اسلام بلند است، می خواهید به فریاد مظلومان جهان برسید؟ چه کسی در کجا، مظلوم تر از کسی است که زیر پای شما دارد لگد می خورد؟ یک مشت نادان عوضی رابه جان مردم انداختید. جواب بدهید که سفره نفتی کجاست؟ غارتگران بیت المال کجا رفتند؟ سانتریفیوژ های تان کی ما را غنی می کند؟ بوشهر چه زمانی افتتاح می شود؟ به میلیون ها نامه درخواست کار کی قرار است پاسخ دهید؟ کم دردسر درست کرده بودید، این هم اضافه شد. این نمره صفر درس اخلاق تان، اقتصاد را که تک ماده کردید، ریاضی را که با آن آمارهای تان زیر ده گیر کردید، در نقاشی تان که از کشیدن یک چشم انداز عقبید، در تاریخ که درس ترکمانچای و گلستانچای را نخوانده اید، آقای دانشمند! علم را برای چه می خواهید؟ برای زدن توی سر مردم؟ این که دیگر علم نمی خواهد، یک چوب می خواهد که سردار احمدی مقدم به تعداد کافی از آن دارد. از شما می پرسم، از نظر خودتان چند درصد دانشمندان اتمی کشور یا خودشان یا خواهر و مادرشان یا همسرشان مشمول طرح بدحجابی نمی شوند؟ در تمام دانشمندان زن امروز ایران، کدام یکی را پیدا می کنید که شامل تعریف شما از زن محجبه بشود؟ با چه کسانی می خواهید جهان را مدیریت کنید؟ با دیوانه روانی ای مثل فاطمه رجبی که پدرش و برادرش او را عصبی می دانند می خواهید مصداق بارز زن مسلمان بسازید؟ شما فکر می کنید پس از این غائله حجاب در تمام جهان هیچ چپی حاضر است در کنار یک وحشی که به زنان مردم حمله می کند بایستد؟ مثل گاو نه من شیر تمام دروغ های دو ساله را که در سطل سوابق قهرمانی دنیای عرب داشتید، با یک لگد ریختید زمین. حالا دیگر جرات می کنید به خبرنگاران خارجی بگوئید که بین دولت و ملت شکافی نیست و اگر می خواهند دلیل پیدا کنند، به خیابان بروند؟ البته اگر خود آن خبرنگار را برادران دستگیر نکنند و به عنوان بدحجاب به زندان نبرند.
آقایان! ملت ایران نمی تواند موضوعی به نام حجاب اجباری را بپذیرد، نه اجباری برداشتن آن را می پذیرفت و نه اجباری نگه داشتن آن را می پذیرد، این گروهی که نمی توانند این وضع را رعایت کنند، حداقل نیمی از جامعه ایرانند، شما اگر از نیمی از جامعه ایران متنفرید، مثل خیلی از مردمانی که از دیدن مردم شاد و سرخوش رنج می کشند، می توانید به روستاها پناه ببرید، یا از خانه خارج نشوید، اما یادتان باشد که این رشته حجاب 27 سال است که هر سال در همین روزها تکرار می شود و روزی دیگر یا ماهی دیگر، ماجرا خاتمه می یابد و شما می مانید و شرمساری و خجلتی بخاطر آنچه در این بازی به باد دادید.
*جز بد حجاب.بد حجاب را سوار اتوبوس باید.تعهد باید.تجاوز باید.اخراج از شهر باید.تحمل کردنش هرگز نشاید.و حتی نباید.
ماده هفتم-همه در برابر قانون مساوی هستند و حق دارند بدون تبعیض و بالسویه از حمایت قانون برخوردار شوند.همه حق دارند در مقابل هر تبعیضی که ناقض اعلامیه حاضر باشد و بر علیه هر تحریکی که برای چنین تبعیضی بعمل آید بطور تساوی از حمایت قانون بهرهمند شوند.
*هه هه هه خنده ام میگیره!
ماده هشتم-در برابر اعمالی که حقوق اساسی هر فرد را مورد تجاوز قرار دهد و آن حقوق به وسیله قانون اساسی یا قانون دیگری بری او شناخته شده بشد حق رجوع موثر به محاکم صالحه دارد.
*محکمه ی صالحه ای که یک انسان با خدا مثل ق.م در آنجا بپلکد!
ماده نهم-احدی نباید خود سرانه توقیف حبس یا تبعید شود.
*ما اینجا نه تنها خود سر میباشیم بلکه خود ته هم میباشم و به صورت خود تهانه عمل کرده خوار و مادر بد حجاب و مفسد را به هم گره ی کور میزنیم.
ماده دهم-هر کس با مساوات کامل حق دارد که دعوایش بوسیله دادگاه مستقل و بی طرفی منصفانه و علنا رسیدگی بشود و چنین دادگاهی درباره حقوق و الزامات او یا هر اتهام جزایی که به او توجه پیدا کرده باشد اتخاذ تصمیم نماید.
*البته این ماده شامل ممالکی است که حق در آنجا گرفتنی است...اینجا حق دادنی است. و معمولا در کف دست پا یا جاهای دیگر و درز دست یا پا یا جاهای دیگر قرار داده میشود.
*ادامه میدارد...
*۳ چیز در زندگی هست که باعث میشود آدم خود کشی را نکند.
البته من آنها را نمیدانم.
*چه خبر شده؟لاین چهارم اتوبان مدرس مسیر جنوب به شمال ماشین ها را نگه میداشتند تا بد حجاب جرات نکند تا ماشین را بندازد لاین چهار و برود خانه ی بد حجاب جنس مخالف که دوستش است و مفسد است و آن کار را نکنند!به این میگویند پلیس به مثابه کاندوم!
*هیچ وقت نمیخوام عضو انجمنی شم که یکی مثل من رو به عضویت میگیره!
گروچو مارکس
*میدونین دارم کچل میشم اما این موضوع کمترین اهمیتی برام نداره.فکر کنم هر چی سنم بالاتر میره بهتر میشم.میدونین؟به نظرم بر خلاف چیزهایی که میگن مثلا موی خاکستری متین و سنگینه ....من دارم از اون کچل های جذاب میشم!
وودی آلن-آنی هال
*قهوه و سیگار را دیدم....و لذت بردم....بردم....بردم....تا به ارگاسم رسیدم.از جیم جارموش.
*نه این طور نیست.اعلامیه از همان ماده ی اول از همان نر اول از همان بسته شدن نطفه شعر سراییده.افراد بشر با بند ناف به مادر وصل هستند پس آزاد نیستند...همی!
و تازه ما میدانیم قاضی مرتضوی وجدان ندارد...دهنمکی روح ندارد...بلکه جن دارد و دریمر عقل ندارد!(یا میترسیده به بقیه بی عقلی نسبت دهد!)
ماده دوم-(۱)هرکس میتواند بدون هیچگونه تمایز از حیث نژاد/رنگ/جنس/زبان/مذهب/عقیده سیاسی یا هر عقیده دیگر و همچنین ملیت/وضع اجتماعی/ثروت/ولادت یا هر موقعیت دیگر از تمام حقوق و کلیه آزادی هایی که در اعلامیه حاضر دکر شده است بهره مند گردد.
*آنها در سازمان ملل عقلشان را از دست داده بودند...اینجا ترکها /رشتی ها/أبادانی ها/بلوچ ها/کردها/اصفهانی ها و بقیه ی قوم ها باید مسخره شوند...چون این شانس را نداشتند که تهرانی باشند.
رنگ هم که...سفید خوب است!و بلوند!به به!
جنس هم که یکی از افتخارات ما گفته بود زنان ناقص العقلند و ما به دنبال افتخارات میرویم.
زبان هم خوب است ...با مغز بیشتر میچسبد.
مذهب فقط شیعه ی اثنی عشری...بقیه به فکر سرب داغی که ماتحت را نوازش خواهد کرد باشند...میگویند خیلی داغ است.
چه عقیده ی سیاسی بهتر از حزب الله و صادرات فناوری انفجار نور؟
ببینید...راجع به قسمت دوم حرف نمیزنم ...نویسنده معلوم است که قوه ی طنز خوبی داشته است.
(۲)بعلاوه هیچ تبعیضی بعمل نخواهد آمد که مبتنی بر وضع سیاسی اداری و قضایی یا بین الملل کشور یا سرزمینی باشد که شخص به آن تعلق دارد خواه این کشور مستقل/تحت قیمومیت یا غیرخود مختار بوده یا حاکمیت آن به شکلی محدود شده باشد.
*ما در ایران اسلامی تبعیض نداریم...این مسایل برای استکبار...و آمریکای جنایتخوار و جنایت مادر است.
ماده سوم-هر کس حق زندگی آزادی و امنیت شخصی دارد.
*جز مردان زنان و کودکان ایرانی.
ماده چهارم-احدی را نمیتوان در بردگی نگاه داشت و داد و ستد بردگان به هر شکل که باشد ممنوع است.
*آنها این را فراموش کرده اند که کفار برده اند ریختن خونشان حلال است و ثواب دارد.آنها به ارزش ثواب پی نبرده اند.خر چه میداند ۴ شنبه کی است.خودشان کفارند دیگر!!!
ماده پنجم-احدی را نمیتوان تحت شکنجه یا مجازات یا رفتاری ظالمانه قرار داد که بر خلاف شئون بشری و موهن باشد.
*خب کوباندن تلفن بر روی سر زهرا کاظمی که موهن و غیر بشری نیست!
زندانی کردن اکبر گنجی هم به صلاح همه بود...و ظلم اشاعه ی دروغ است که تو میکنی آقای سازمان ملل!
*ادامه میدارد.
*کچل کرده ام اید و اگو و سوپر اگویم بهم ریخته است...عین گربه ی واجبی کشیده شده ام...همه هم با آن دست هایشان دست میکشند به مخمل مرغوب سرم....بعضی ها را چندشم میشود بعضی ها را خوشم میاید...اما قسمت بد قضیه تنها همان خراب شدن تصویر ذهنی از خودم است...
*کارت اهدای عضوم گم شده است در سایت شخمی اشان پیش بینی این را نکرده بودند...به درک!
*کارت امتحان کارشناسی ارشد کسی که اتخابش علوم تحقیقات است در میدان امام حسین ارائه میشود...این یعنی برنامه ریزی .
*ویزیت ۲ ساعته ی دکتر متخصص با قیمت ۱ کیلو گوشت قرمز برابر است.این را دیروز فهمیدم!
اما دهنمکی فارسی را شاید پاس میدارد که به آن میگوید:جنسیت و فلسفه!!!!
خلاصه این که دهنمکی به فیلم های زیر هم اینها را میگوید:
مهمان مامان(داریوش مهرجویی):مهمان ننه.
سگ کشی(بهرام بیضایی):کشتار دانشجویان با اره برقی در تهران.
یک بوس کوچولو(بهمن فرمان آرا):اعوذ بالله من الشیطان رجیم!
گوزنها(مسعود کیمیایی):آهوهای نر!
آدم برفی(داوود میر باقری):انسان تگری.
...
دیگر بی مزه بازی بس است!
*اصل مطلب این است:
یک زمانی بود که میشد بروی اروپا و کنسرت بیتلز را ببینی الان نمیشود...دلیل دارد.(میدانم دارم خودم را با بیتلز خفه میکنم...همه میگویند!)
۱.بیتلز که دیگر وجود ندارد!
۲.تو ایرانی هستی...پس تو میتوانی یک تروریست کار کشته باشی.
۳.پول نداریم...هیچ نداریم...اروپا خرج دارد.
۴.کی اخراجی ها را ول میکند اینهمه را پا شود برود اروپا!!!
۵.صدا فقط بنیامین!!بیتلز شگ کی باشه!؟
۶.... !
*آقا تپ و تپ آهنگ ابی را از تی وی پخش میکنند....در حالی که ابی جراحی پلاستیک کرده و خود را شکل قاسم در آورده...!
خب .
ابی هیچ وقت نمیدانست که باید صبر میکرد و انقلاب که میشد ...بعد میآمد و خواننده میشد!!!!این تقصیر اوست...و اصلا هم مهم نیست ....پس چه طور قاسم صبر کرد؟
حالا منو ببین گیر دادم به چه ان و گهایی!
(شدت نمک در این سطور از قصور نویسنده بود....خطر کوری!)
*من چه قدر بیمزه شده ام...دیگر روحیه ندارم...نمیدانم داریم به کجا میرویم...پونده ی هسته ای...سید حسن نصرالله...حزب الله...برخورد با بد حجابی...بالا رفتن آمار تجاوز...آمار خود کشی...دیدن فکلهای حالا صاف شده ی تو به خاطر ترس...ترس...گرانی...سطحی نگری...عقب ماندگی...بسیج!...سنگسار...قتلهای زنجیره ای...سایه ی سنگین خدا...زلزله...دشمنی جامعه ی جهانی با ایرانیان...نفرت مردم از هم...نفت...فاصله ی طبقاتی...وجود نماینده های خدا در هر وجب...نبود دموکراسی...ترس از اینکه ندانم مجرمم یا نه؟(چون نمیدانم آستین هایم کم کوتاه هستند یا زیاد!)
چرا نباید آرامشی باشد...همه جای دنیا اینقدر استرس در زندگی هست؟...تازه اینها که گفتم مربوط به زندگی اجتماعی ما و نه شخصی بود...
آرزو دارم یک روز بدون تمامی این استرس ها این افکار ...زندگی کنم...یک لبخند محو نشدنی روی صورتم باشد....لبخندی که خدا آن را آنجا قرار داده باشد.
*مردم...آنها شما را به وسیله ی مواخذه برای پوششتان کوچک نمیکنند...عزیزان متاسفم...که اینطور میگویم اما عمیقا فکر میکنم که شما کوچک هستید و مغزهایتان هم به تناسب کوچکند.
غمگینی و نداشتن حق انتخاب حق شماست.
یک وقت نگویید من هم جزو مردمم ها!من جزو شما عنتر ها نیستم.
ps:هیچ وقت اینقدر نفرت از وطن در من موج نمیزد...نفرت از وطن و آدم هایش.
تو میگوزیدی.
صورت من را نه باد که گوزه های تو نوازش میکرد.
ps:گوزه بر وزن بوسه.
*حجاب یعنی
مرد
جنبه ی دیدن
ندارد.
و
زن
هیچ
ندارد.
*ببینید من ۶۱ بار به هر که میشناختم و حتی به آنها که نمیشناختم گفتم که اعتراض نگکردن به یک موضوع به معنای پذیرفتن آن است.
یعنی اگر من به تو بگویم شتر و تو
۱.مشتت را در دهان من...لگدت را در تخم من و کله ات را به گیجگاه من نکوبی!!
۲.به من نگویی شتر تویی پتیاره!
۳.نپرسی چرا من شتر هستم آقای محترم؟
آن وقت تو قبول کردی که شتر هستی.
حالا این قضیه ی شتر را میتوان به اول اردیبهشت و گیر دادن ربط داد....ناراضی هستی؟تخم داری اعتراض کن.
این است ...این است آن غیوری شما ملت ترسوی من.
که رییس جمهورتان احمدی نژاد است.
و از دیدن اخراجی ها به خنده می افتید.
و یادتان میرود که هیچ گاه در طول تاریخ غیور نبوده اید....تنها چیزی که نبوده اید ایرانی های عزیز.
*فیلم تبلیغاتی محمود آقا قبل از انتخابات:
یک خبرنگار راجع به حجاب و سخت گیری از او میپرسد.
محمود آقا با آن لبخندش که امروز به عنوان سوزاننده ی جان و بیشتر کان کاربرد دارد ... میگوید:((مسئله ی امروز ما حجاب نیست!))
ps:بدون شرح!
*آقایان میگویند جای مروارید در صدف است...آقایان ممنون از استعاره هاتان...
میخواستم بگویم مروارید را بعدا نخ میکنند و در گردن می اندازند!
*یکی گفت وبلاگت مثل موسیقی بلوز است....ریتم دارد....خیلی کیف کردم!
ps:خود شیفته.
یک چیز خنده دار برایتان دارم یک وبلاگ با کلاس و پر خواننده و پر بیننده از من دل پری داشته....که لینکش را در زیر میگذارم...من اصلا چرا سعی میکنم طنز گونه بنویسم وقتی این معدن های استعداد در وبلاگستان هستند....خودتان ببینید:اینجاست.
*عبور شیشه ای میخواست بگوید که ما مستقلیم و گه خورده!دروغ گو ها.
*ابتدای برنامه رشید پور و دهنمکی کمی مشاجره کردند.تا بینندگان تعجب کنند.یعنی گذشته ی تاریک و سیاه دهنمکی در صدا و سیمای شهید پرور کمی نمایانده شد...بعد ناگهان ورق برگشت به ده نمکی فرصت داده شد تا گلواژه هایش را بسراید...و بعد رشید پور عین مایه خال ها گفت:من طرفدار شما هستم...
*ده نمکی وقتی موزیسین برنامه قطعه ی از کرخه تا راین ساخته ی مجید انتظامی برای فیلمی به همان نام از ابراهیم حاتمی کیا را نواخت سعی کرد گریه کند..همه دیدند که او چند بار لبهایش را روی هم...دندان هایش را روی لب...و چشم هایش را روی هم فشار داد تا اشکی بریزد...اگر میتوانست دندانش را روی چشمهایش فشار دهد...مطمئن باشید دریغ نمیکرد...اشک تمساح همین است که کمیاب است!
*دهنمکی حاتمی کیا را دوست دارد...البته فکر نکنم حاتمی کیا او را دوست داشته باشد!اما فیلم به نام پدر را اینگونه نظر باران کرد:ما جنگ را تحمیل نکردیم.ما صلح را تحمیل نکردیم!
آقای ده نمکی من از طرف تمام کسانی که جنگ دوستی شما را زیر سوال مبیرند این مژده را بهتان میدهم که جنگ جدیدی در راه است که دیگر دیوارهای گوشتی در استراتژی های آن جایی ندارند...و از طرف همان افرد میگویم ببخشید که صلح کردیم...ما باید عراق را میگرفتیم...نفتمان زیاد تر میشد...و به جای ۲۰ سال دیگر شاید ۴۰ سال دیگر هم نفت داشتیم...
و وسعت دید شما را ما نداریم جناب آقای ده نمکی.
*آقای ده نمکی ۳۰۰ را دیده اند مبارک باشد...!فکر میکنید ۳۰۰ چقدر فیلم مهمی است مردم دنیا میتوانند ایران را از سیریانا قضاوت کنند که به مراتب فیلم بهتری بود...
*جناب ده نمکی شما در این برنامه راجع به آدم برفی چه فرمودید؟
من اصلا نفهمیدم...اما این ها را از قبل فهمیده بودم...که آن گروه چماق دار که سینما قدس را هنگام اکران آدم برفی آنگونه احاطه کردند و لمپنیسم و قلدر مآبی را اینگونه رواج دادند تحت لوای شما بودند....و دست گرمی خوبی بود برای ۱۸ تیر ۷۸.
ذکر همین ۲ نکته از دد منشی و میل به وحشیگری هم ما را بس و هم شما را...چون طرفدارانتان زیادند و ناراحت میشوند.
*جناب آقای ده نمکی شما در حد و اندازه های بیضایی نیستید شما با غلتک جلو میروید و فیلم میسازید اما سر آخرین نمایش بیضایی چه آمد...و چراآخرین فیلمش پس از ده سال ساخته شد؟
و اینکه بازیگران مطرحی هم در فیلم شما و هم بهرام بیضایی حضور دارند...به مهارت های کارگردانی او بر میگردد و مهارت های اجتماعی(بخوانیم ضوابط و روابط)شما که ۲ دلیل کاملا متفاوت هستند یا لا اقل من اینگونه فکر میکنم.
*کتتان ۵۰ تومان است؟به ما چه...به ما چه کت شما ۵۰ تومان یا ۶۰ تومان است یا قبلا کاپشن میپوشیدید...ما به دیدن کاپشن پوش ها عادت داریم.
*آقای ده نمکی عقایدتان راجع به روشن فکرها....ربط دارد به حزب توده....شما اگر هر چیز را اینگونه به هم ربط دهید در ربط دادن گوز به شقیقه استاد بزرگی هستید!راستی وقتی انقلاب شد حول و حوش ۱۰ سال داشتید...کما اینکه من اصلا وجود خارجی نداشتم!
*امیدوارم اینقدر خود شیفته باشید که نام خودتان را سرچ کنید...بعد من را گیر بیاورید و ایادی اتان کتک مفصلی به من بزنند...کتک خوردن از شما اعتبار بزرگی است برای دریمر.
*ممنون از توسعه و اشاعه ی ژانر فیلمفارسی و بازگشت به گذشته که بحث بزرگی است در روانشناسی...سینمای شما اگر فروزان و فردین ندارد...به اندازه ی کافی سیما و مینا و...امین حیایی که بیک ایمانوردی زمانه ی خود است و لهجه ی ترکی و ... دارد...تا مردم بخندند...البته تحسین برانگیز است که حد اقل از راه خنده وارد شدید...چماق جدیدتان کاربرد ش آسان تر است.
*آقای ده نمکی این فیلم اول شماست؟
تبریک میگویم...همین را میخواهید تا تحسینتان کنند؟
دریمر که تحسینتان میکند.
در گوشه های دلم امیدوارم علی رغم خواسته تان یک مخملباف در راه باشد.
*من فیلم را ندیدم .تنها تبلیغات را دیدم...یک مقاله راجع بهش خواندم...پس شاید مغرضانه نوشته باشم....
که خودم تایید میکنم....مغرضانه نوشتم.
*دوستان میگویند سوتی دادی....اسم برنامه شب شیشه ایست!
آقا به تخم چشم چپم اصلا برایم مهم نیست آن شب وقت من و خانواده ام را گرفتند آنها میخواستند برنامه های احتمالا بی ناموسی شبکه voaرا ببینند تا بفهمند آخر به ما حمله میشود یا نه؟و من میخواستم چوپان خوب فیلمی که دونیروی بزرگ ساخته راببینم ...که مجبور شدم این ان و گه ها را تحمل کنم!